رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

بزرگ شدی

بزرگ شدی پسر ....حالا یه نی نی با گریه های مداوم شبانه نیستی. خب منم دیگه یه مامان درمانده و خسته با کمبود خواب بسیار نیستم . تو ریشه عمیق زندگی من و بابا حمیدی. با پریدن و جهیدن های مداومت . با خنده های بلندت . با تقاضاهای بی حد و حصرت . با اون صدای کبوتری خوشگلت. با خجالت و دلهره هات توی جمع ( قسمت خجالتی بودنت به بابا جونت رفته ) ، با گیج بازی و خنگ شدنهات وقتی یه بچه قلدر بی دلیل بهت حمله می کنه و منو دچار این نگرانی می کنه که نتونی از حق و حقوقت دفاع کنی. بزرگ شدی....شبا دستای نرمتو توی دستم می گیرم و می رم توی ابرا و با خودم می گم این لحظه ها چقدر شیرین هستن بزرگ شدی رادین ...........متشکرم که خودت بدون دردسر مسواک زدن ...
26 خرداد 1394

وقتی تو هستی

مهم نیس که فقط چند وجبی...و دنیات به اندازه ای که کوچولویی ساده و رنگی است . مهم نیس که هنوز به ح می گی خ و به قلب می گی الب و به یخچال می گی یچقال....مهم نیس که هنوز دکمه های لباستو نمی تونی باز کنی و نمی تونی اعدادو بشماری ........تو با همین کوچیکی یه حجم وسیعی از قلب و دنیای من رو پر کردی و من فکر می کنم که وقتی تو هستی ، من از هیچ چی نمی ترسم. ...
13 ارديبهشت 1394

مامان بابای بی ادب !

من و بابای نی نی خیلی ادعا داریم که انسانهای مودبی هستیم. ما هیچ وقت در مقابل هم کلمات زشت به کار نمی بریم و همیشه به هم احترام گذاشتیم. طبیعی است که توقع هم نداریم توی چنین خونه ای پسرم اهل دعوا و کتک کاری در بیاد و از تکنیک و فنون جنگ و سیاسی بازی چیز یاد بگیره ( از این بابت برای وقتی که بزرگ می شه کمی نگرانم )....ولی وقتی شروع کرد به گفتن کلماتی مثل: گاوووو.......من اخم کردم و گفت اوه ببخشید و جلو دهنشو با دست گرفت! احمق............من اخم کردم و گفت اوه ببخشید حرف بد زدم و جلو دهنشو با دست گرفت! عجب خریه.........من اخم کردم و گفت اوه ببخشید حرف بد زدم و جلو دهنشو با دست گرفت! اصلا عقل تو کله اش نیس..........من اخم کردم و گ...
13 ارديبهشت 1394

دگردیسی

اصلا بذار اسمشو بذارم دگردیسی....یه دفعه بعد از سفر عید کلی عوض شد....مثل یه کرم که از پیله در بیاد و بشه پروانه . آقای نی نی که مدتها بود از آب می ترسید یه دفعه سرشو برد زیر دوش................نه ؟؟؟؟!!!! -آره خوب... بهش یاد دادم که چشماشو محکم ببنده و بعد از این که آب رو از روی پلکاش پاک کرد چشماشو باز کنه ... یه دفعه شروع کرد با بقال و چقال و اینو اون به صحبت کردن (فقط مونده چونه قیمت هم بزنه ) و بعد از این همه مدت یه روز مثل یه پسر بزرگ فهمیده به آقای بابا گفت می خواد موهاشو آقای سلمونی مرتب کنه . خیلی جنتلمن نشست و خم به ابرو نیاورد. (تا قبل از اون من کوتاه می کردم و اسمشو گذاشته بود آرایشگاه مریم!) و همین طوری شروع ...
13 ارديبهشت 1394

خوشمزگی های آقای نی نی

به آقای بابا دارم می گم : حمید تو چرا چرا چرا اینقدر دیر اومدی توی زندگی من ..... هنوز حمید جواب نداده ، آقای نی نی می آد وسط کلام و می گه : آخه ترافیک بود     آقای نی نی می گه : ببخشید ....ببخشید از ادب پسرم دارم ذوق مرگ می شم می گم : جانم بفرمایین آقای نی نی : ببخشید ...شما خیلی مسخره هستین!   ...
3 اسفند 1393

معامله نابرابر

آقای بابا بهش می گه ببین تا وقتی موهاتو کوتاه نکنی دیگه از  شهر بازی پروما - پاندا- ویلاژ توریست خبری نیست .... سکوت می کنه ( به باباش اشاره می کنم که شرط خوبی نذاشتی ..تو این هوای سرد همش باید خونه بمونه که ) ....یه چند روزی می گذره و حتی یک بار هم اسم این جاها رو نمی آره بهش می گم ببین بابا بهت گفت اگه موهاتو کوتاه نکنی دیگه پروما و پاندا و ویلاژ نمی ریم ها .....با بی تفاوتی می گه : خوب نریم ! از این طرز برخورد متفاوت و حسابگرانه اش خوشم می آد ..... می دونم که داره توی مغزش حساب کتابهایی می کنه . بهش قبلا هم گفتم اگه حاضر بشی برای پی پی بری دستشویی و دیگه پوشک نخوای برات تیرکمون می خرم (خودش تیرکمونو انتخاب کرده...
3 بهمن 1393

نباید

زندگی نباید آنقدرها هم سخت باشد. پر از نامه های زمخت اداری، پر از لیست اسامی و جدولهایی با ردیفهای پر نشده ، پر از تلفن همراهی که مدام زنگ می زنه ، پر از مهمانهایی با لهجه های غریب ، پر از توضیحات تکراری ، پر از بیدار شدنهای صبح زود بدون کش و قوس از یک خواب آرام ، پر از عجله برای انگشت زدنهای سر موقع، پر از چراغ قرمز و گاز و ترمز و ترافیک، پر از خستگی هایی که از قد و قواره من بلندتر است ، پر از آشپزی های تند تند شبانه و لباسهای تا نشده داخل کمد ..نه حتما زندگی ساده تر از اینها هم می تواند باشد . مثل ولو شدن کنار بخاری خونه مامان و گوش دادن به صدای آروم آتش وقتی حس می کنی کنار امن ترین موجود جهان نشسته ای ، مثل کم کردن شعله گاز قابلمه غذا...
3 بهمن 1393